P3

P3
*کوک ویو*
اون پسره کیه که داره با ا.ت حرف میزنه؟ ا.ت با چه کسی تا بحال اینقدر صمیمی بوده؟ مگه اون پسره چی میگه که ا.ت اینجوری با قه قهه میخنده؟ آخرین باری که پیش من اینجوری خندیده کی بود؟ میخوام گریه گنم (بغض*) نمیتونم از این فاصله مکالمشون رو بشنوم و پشتم کاملا به ا.ته و خداروشکر پسره تا الان ندیدتم . پا میشم و میرم سمت راست میشینم که نیم رخ ا.ت رو ببینم. شاید بتونم بغضی از حرفاشو لبخونی کنم . پسره از ا.ت یه چیزی پرسید و ا.ت چی گفت؟ البته...که...دوستت...دارم... چی؟ البته که دوستت دارم؟ ا.ت اینو گفت ؟ به اون؟ باورم نمیشه . حالم بده. سریع میرم سمت دستشویی تا بالا بیارم . ا.ت؟ چرا؟
ویو ا.ت*
هه ... درست حدس میزدم... این کلمات دیگه واقعی نیستن ... هیچکدوم ... هم مال من ... و هم مال اون... چجوری انقدر راحت تونستم بهش بگم دوستت دارم؟ هنوزم توی گفتن دروغ های قشنگ مهارت دارم. ولی یه چیزی عجیبه . از وقتی که به این کافه اومدم سنگینی نگاه یه نفر رو میتونم حس کنم... نه مال جیهو ... یکی دیگه ... ولش . مهم نیست . جیهو باهام خداحافظی کرد و منم میخواستم برم . ولی درست زمانی که کیفم رو برداشتم دیدم یکی کنارمه ... حالا فهمیدم اون سنگینی نگاه برای کی بود....
*کوک ویو*
از دستشویی که اومدم بیرون دیدم اون پسره رفته . رفتم سمت ا.ت و وقتی منو دید سر جاش خشکش زد و با تعجب گفت: ک...کوکی؟... دستشو گرفتم و از کافه کشیدمش بیرون . حتی حوصله ی حرف زدن هم نداشتم . و هنوز فکر میکردم توی یه کابوسم ... و مشخص بود که اونم نمیتونست حرف بزنه چون من همه چیو دیده بودم . دیگه نیازی به توضیح نبود . توی ماشین حتی یه کلمه هم نگفت . تا اینکه رسیدیم خونه . تا رسیدیم بدون هیچ گلمه ای رفت توی اتاق و درو بست . منم لباسامو عوض کردم و نشستم روی کناپه ... باید چیکار کنم؟ اگه اون حرف ا.ت واقعی باشه چی؟ اگه واقعا بهم خیانت کنه چی ؟ من بدون اون نمیتونم . میدونم نمیتونم . میدونم احساسم واقعیه... بعد از اینهمه سال تنهایی ..‌ با دختری آشنا شدم که بهم میگفت : درسته که نمیتونم صبح رو برات بیارم ولی تا وقتی که خورشید طلوع کنه باهات میمونم... دستاش بقدری گرم بود که بهم آرامش میداد... فکر میکردم بتونم کنار این دختر یک فرصت دوباره داشته باشم ولی ظاهرا خوشحالی برای من مثل معجزه میمونه... هیچوقت اتفاق نمیوفته....!
ویو ا.ت*
توی ماشین جرات حرف زدن نداشتم . نمیخواستم کوکی عصبانی بشه . تا رسیدیم خونه رفتم توی اتاق و کلی گریه کردم . اینجوری نمیشه باید به کوک بگم همه ی اینا الکیه . باید بگم احساسم نسبت بهش واقعیه و از دلش در بیارم .اون حتما الان از درون شکسته .... پاشدم و از اتاق رفتم بیرون و دیدم کوکی روی کاناپه نشسته و سرشو با دستاش گرفته‌ . آروم آروم رفتم سمتش و کنارش وایسادم ... سرشو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد ... دوباره سرشو انداخت پایین و آروم گفت : چرا؟....


ادامه دارد...
نمیدونم کوکی چرا انقدر پیاز داغشو زیاد کرده ولی وانشاته دیگه😆🥴
دیدگاه ها (۳)

غمگین ترین حرفای بی تی اس

آهنگ جونگکوک dreamers با ویلون🥹

استایل ا.ت برای مهمونی*

《چندپارتی کوکی》《fake love》p2

A love that begins with jealousy ✨part8:ویو ا-ت: رفتم کمپانی...

A love that begins with jealousy ✨part14:ویو صبح: پاشدم دیدم...

کوک با سرعت بالا رفت به فرودگاهکوک به باندش خبر داد که جلوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط